X
تبلیغات
رایتل
یک عدد ترنج هستم !
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 44985


نویسندگان
ترنج (176)

دوشنبه 6 تیر‌ماه سال 1390 :: 10:03 ق.ظ :: نویسنده : ترنج

مثل همه زن و شوهر ها که قهر میکنن ...ما هم قهریم ....البته نه قهرِِ قهر به صورت مطلق ی جورایی آشتی هم کردیم اما خوب تهِ تهِ دل من هنوزم قهره هنوزم دلگیره 

من توی قهر غذا نمیخورم اگه حتی بهترین غذای دنیا را داشته باشیم حرف نمیزنم اگه خوش صحبت ترین آدم توی دنیا هم اون موقع کنارم باشه کلن وقتی قهرم انگار با دنیایی قهرم توی لاک خودم .توی اتاقم .....منی که هیچ وقت روی تختم نمیخوابم یا هیچ موقع عادت به خواب نیم روز ندارم توی مواقع قهرم فقط خوابِ خوابم گاهی هم که بیدارم سرم به کار خودم گرمه و اگر کسی من را بشناسه کاملا متوجه میشه من یه چیزیم شده و صد در صد در حالت قهر به سر میبرم  برعکس من شوشوییه توی این مواقع .وحشتناک بی خوابی میگیره تا صبح توی جاش که مسلما در این مواقع توی اتاق کناریه وول میخوره عجیب خوش خوراک میشه عجیب حراف میشه و عجیب تر بامزه میشه تا مثلا بیاد و باهام آشتی کنه ...کلن من و شوشو عادتهای قهری مخالف هم را داریم ...دیروزم همینطور بود من یکم دیر رفتم خونه ...شوشویی زنگید من فقط گفتم الو .....اونم گفت الو من گفتم میشنوم اون گفت کجایی؟منم گفتم دارم میام خونه ....و بعد بوقققققققققققققققققق  

 وقتی هم رسیدم خونه . یکراست پریدم تو اتاقم  نه غذایی نه سلامی نه حرفی  هیچی که هیچی ......تا زمانیکه شوشو خواست بره دانشگاه اونم شهری که سه ساعت با ما فاصله داره ...بازم هیچی به هیچی فقط گفت دارم میرم ....به مامانت بگو بیاد یا خاله ات آخر آخرش مامانم یا خواهرم ................خوب این ینی اینکه ترنجی من اجباری واست نمیزارم که کی بیاد پیشت اما حق نداری شب تنها بمونی و اینکه من میدونم خانواده ات نمیتونن توی این وقت یک ساعت راه بکوبن بیان اینجا و آخرش مجبوری به خواهرم بگی و در نهایت نهایتش اونها هم تنهان پس تو باید بری اونجا ....بعلهههههههههه تموم حدسهایی که توی سرم میگذشت درست از آب در اومدو ما شب راهی خانه مادر شوشوییمان شدیم ( شوشوخان حسابی زرنگی  )

بعله دیگه ما هم وقتی شوشو رفت تازه پا شدیم نهارمونو خوردیم و تنهایی یک لیوان آب به رسم همیشه توی راهرو خونه خالی کردیم که شوشوخانی به سلامتی بره و برگرده تازشم توی دلمان آرزوی نمره بیست هم براش  کردیم و دعا هم خوندیم و اون سهم قرآنش که باید برای سلامتی پدرش میخوند و وقت نکرده بود را هم خوندیم ...بعدم بهش زنگ زدم چون میدونستم که منتظره وهمین طور هم بود البته به تحریک خاله جانمان  که کلی روی مخ من راه رفته بود که  باید توی این شرایط بیشتر درکش کنی ...اون گناهی نداره اعصابش بهم ریخته است تو خودت این روزهارو چشیدی ...میدونی چقدر پدر آدم مریض باشه سخته و ازین حرفها    .....خلاصه از روی درک زیادی تماس گرفتیم وکلی شوشوخانی را مشعوف کردیم و الان مثلا مثلا آشتی هستیم  

  

 

پ ن :من و شوشویی توی زمان قهریک رسم باحال هم داریم  اینکه تموم اون حالت قهرمونو توی کارهای خونه خالی میکنیم مثلا من دیروز توی زمان قهرم تموم لباسهای شوشویی را اتو کردم و شوشویی خان هم کف آشپزخونه را شست  واسه خودش غذا اماده کرد فالوده طالبی درست کرد..... منم  کتاب ِ شنل پاره را  که تازه گرفته بودم تموم کردم و ی کتاب دیگه را شروع ....اونقدر ها هم بدنبود کلن توی این زمان  خوش به حال خونه میشه حسابی از روی لج همدیگه به دادِخونه میرسیم