یک عدد ترنج هستم !
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 45227


نویسندگان
ترنج (176)

سه‌شنبه 18 مرداد‌ماه سال 1390 :: 10:30 ق.ظ :: نویسنده : ترنج

دیروز بعداز مدتها یک مهمانی رفتیم .......من بر خلاف همیشه ازین بابت خوشحال بودم آخه به خاطر این دایره ی دلِ مادر دقیقا داشتم فسیل میشدم و دیشب بالاخره یک قدمی در شکستن این فسیل خشکیده برداشته شد ....خداروشکر خانه شان پله نداشت ومنم به راحتی رفت و آمد کردم خواهرِ شوشویی خیلی گِلِه مَنده که چرا منزلشون نمیرم خودمم نمیدونم چرا البته دلایلی دارم شاید مهمترینش اینه که وقتی شوشو به خانواده اش میرسه دل کندن از اونها خیلی کار سختی باشه و مثلا اگه من بخوام جایی برم که باید ده خانه باشم وقتی به  فامیلای شوشو میرسیم این ساعت  ده تبدیل به یک یا دو نیمه شب بشه و چون ازونجایی که من خیلی خیلی مقید این زمان هستم واسه همین خاطره جالبی توی ذهنم حک نشده و یا اینکه کلا میل به رفت و آمد در من خیلی کمه و من ترجیح میدم بیشتر وقتم توی خونه بگذرونم که اینم به سابقه خانودگی ام بر میگرده و یا بازم اینکه خواهرای  شوشو تمایل بیشتری برای آمدن به خانه ما دارن و کلا توی خونه ما خیلی خوش میگذره (چون من آدم خیلی راحتی هستم و هیچ چیز را برای مهمون سخت نمیکنم)و یا الان که توی این شرایطم پله های خونشون را بهونه کردم ووووووووو کلا گاهی دلم براشون واسه خونشون تنگ میشه اما وقتی میرم اونجا و میبینم باید شوشو را با کاردک جدا کنم ازین دلتنگی ام پشیمون میشم ...... 

خوب حالا بشنوین از دایره وسیع رفت و آمد خانواده  شوشو اینا...........دیشب ما افطاری منزل دخترِ برادرِ شوهرِ خواهرِ شوهرم دعوت بودیم این ینی توی فامیل ما سونامی چون من هنوز خونه خواهرِ شوهرِ مادرم که میشه عمه ام هم نرفتم چه برسه دخترِ برادرِ شوهرِ عمه ام فکر کنین   البته خوب بودها نه اینکه بد باشه این رفت و آمدها ی چیزای خوبی هم داره مثلا من دیشب دیدم توی سفره ای که این خانم  که اتفاقا هم سن خودمم هست انداخته و حدود 14نفر مهمون داشت(کلا مهمونی های خانواده شوهر کمتر از ده نفر نیستن و دیشب حدود سی تا مهمون داشتن که خیلی ها نتونستن بیان )فقط یک نوع غذا یک نوع سالاد و ماست وجود داشت با پارچ آب ....خوب من اگه میخواستم مهمونی بدم صد در صد دو نوع خورشت میذاشتم صدرصد یک نوع غذای نونی که اکثرا کشک بادمجونه حتما حتما دوغ  و نوشابه با هم میذاشتم حتما حتما ترشی داشتم و حتما سالادم را فصلی درست میکردم  و کلی هم خسته میشدم و عذاب میکشیدم که نکنه حوب نشده باشه ....اما دیشب دیدم دخترِ برادرِ شوهرِ خواهرِ شوهرم به راحتی یک سفره افطاری پهن کرده بود به چه راحتی مهمون داری میکرد و خیلی خیلی راحت همه چیز را برگزار کرده بود ...خوب این چیزها خیلی خوبه اینکه آدم ببینه واسه دور هم بودن و با هم بودن نیاز به تشریفات نیست و مثلا منم میدونم اگر روزی خواستم دعوتشون کنم نباید زیاد خودم را به درد سر بندازم و یا یک بار رفته بودیم خونه دوست شوشو شیراز و اونقدر خانمش برای دو نفر آدم تدارک دیده بود که حد نداشت از مرغ شکم پر و کباب کوبیده گرفته تا کشک بادمجون و خورشت و سالاد در انواع و اقسام مختلف ...که وقتی از خونشون رفتیم به شوشو گفتم من چطوری با خانمش روبرو بشم وقتی حتی نمیتونم ی دونه ازون غذاهای خوشمزه را درست کنم ....خوب من خودم سلیقه و چیدمان و سفره خانمِ دوست شوشو را می پسندم اما توی اون چیدمان اصلا راحتی وجود نداشت نه برای مهمان و نه صاحبخونه و حتی مهمان گیج میشد که چی بخوره و یا حتی بهم نخندیا من که مونده بودم چطوری این غذاهارو بخورم کلا خیلی غذاش خوشمزه بود اما اصلا راحت نبودم و احساس خفگی بهم دست داده بود  

 ولی ازون طرف  رفتارها و مهمونی های خانواده شوشو خیلی خیلی ساده برگزار میشن و توی همشون ی جور صمیمیت خاصی هم وجود داره اینکه آدم بعد از اینکه میره خونشون حداقل احساس خستگی نداره و بهش خوش گذشته .......   

خوب من نمیخواستم در مورد مهمونی بنویسم اما انگار همه اش در مورد مهمونی و شام دیشب بود در اصل من میخواستم  از لیلی دخترِ خواهرِ شوشو صحبت کنم که خیلی خیلی دختر خوبیه و با اینکه یک دهه از من کوچکتره واقعا مثل دوست و غم خوار برام میمونه میخواستم از انتخاب رشته دانشگاهی اش  بگم و بعد تصورات خودم که در مورد نی نی ام دارم مثلا نی نی ام دبیرستانیه و میخواد انتخاب رشته کنه و من قراره چطوره راهنماییش کنم ......چقدردموکراسی دارم و به نظرش احترام میزارم چطور میتونم به بهترین شکل راهنماییش کنم .............. البته من کلا آدم سختگیری هم نیستم و کلی به نظر شخصی هر فرد احترام میزارم و حتی اگه نی نی ام بگه مدرسه نمیرم و دلایل منطقی را عنوان کنه زیاد اجبارش نمیکنم تا بتونه در زمان مناسب تری درست تر فکر کنه حتی اگر دبستانی باشه به دلایلش احترام می زارم .........این واقعا نظر و ایده منه که هر کس هر جور دوست داره باید زندگی کنه و هر جور دلش میخواد در چهارچوب روابط و ظوابط خانودگی و فرهنگی اش رفتار کنه و سعی کنه طوری رفتار کنه که بعدا از اون تصمیمش پشیمون نشه  .......مثلا من به نی نی ام بعد ها  میگم و یا کلا به همه دوستام اینو میگم که هر چی دوست داری تصمیم بگیر اما ده سال بعدت را هم ببین آیا تو ده سال بعدازین تصمیم خوشحالی؟آیا همونی بوده که میخواستی؟..................میخواستم اینهارا بنویسم رفتم توی مهمونی .....حالا شاید بعدا بیشتر در مورد این نی نی و رفتار آینده ام باهاش بنویسم که کلی براش برنامه دارم و حسابی میخوام بهش توی این زندگی که قراره من و باباش بهش بدیم و با کمک هم بسازیمش بهش خوش بگذرونیم چون فکر میکنم این اصلی ترین اصلِ زندگیه ............

 

 

************ 

یکی از پرسنل های اینجا فوت کرد خانمی بود که مدتهای مدیدی ام اس داشت و اتفاقا چند روز پیش در موردش با ریتای گلم صحبت میکردم .......خیلی خیلی ناراحت بودم هر وقت یکی ازین پرسنلم فوت میکنه احساس میکنم یکی از اعضای خانواده ام را از دست دادم و تا چند روز درگیرشم و خداوند رحمتش کنه و انشالله به همه ما در تحمل سختی ها صبر بده ......   

واقعا این چه شغلیه من دارم اَه!