یک عدد ترنج هستم !
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 45227


نویسندگان
ترنج (176)

پنج‌شنبه 27 مرداد‌ماه سال 1390 :: 12:09 ب.ظ :: نویسنده : ترنج

با سختی تموم و یا بهتر بگم با نذر ونیاز بالاخره تونستم وارد اتاق دکتر بشم ......اونقدر شلوغ بود که به نذر افتاده بودم که خدایا من این همه راه اومدم تازه ساعت 5.30 هم نوبت داشتم اما الان ساعت 7.49 دقیقه است و خانم دکتر هم ساعت 8 میخواد بره  لااقل بتونم برم داخل..... که یهو اسممو صدا کردن ....اصلا استرس نداشتم به جز همون لحظه که برای نرفتن دکتره دعا میخوندم ....ی خانمی کنارم بود از استرس مثانه اش پر شده بود و چون برای سونو باید مثانه خالی میبود منم به هول و ولا افتادم که نکنه بعد این همه ساعت واسه همین مسئله کوچولو نتونم ببینمش ........اونقدر ترسیده بودم که چی کار کنم که یهو دکتر اومد .........ازم پرسید برای چی اومدی و مشغول کار شد و یهو مانیتور را برگردوند  و موجودی را که  بی شباهت به لوبیا هم نبود را نشونم داد و گفت ....بیا اینم فینگیلی شما .......اونقدر ازش خوشم اومد که دلم میخواست بپرم بغلش کنم ........ی لوبیا خیلی خیلی بامزه  که بی خیال توی استخر خودش داشت شنا میکرد اونقدر کوچولو که فقط دوست داشتی نگاش کنی و بهش بخندی ....دست و پا هم داشت اما بیشتر شبیه جوانه بودن تا دست.............. و ی سر بزرگ ......  نرم اروم واسه خودش شنا میکرد و خانم دکتر توی ی زاویه مخالف چیزی که نشونم داد ازش عکس گرفت و عکسشو داد دستم برای آلبومش....برای صدای قلبش هم گفت توی چهارماهگی برات ظبط میکنیم و الان امکان شنیدنش را نداری...................دلم خواست منم مثل ریتا حالا که مدت زیادی منتظر بودم لااقل صداش را هم بشنوم اما نشد .......ولی فکر کنم توی هفته آینده حتی جنسیتش را هم متوجه بشم ....خیلی زوده مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تاریخ زایمانم را هم معلوم کرد که این فینگیل مامان توی اسفند به دنیا میاد شانزدهم اسفند و زمستونی میشه ......... دلم میخواد اون روز یا اون شب برف بباره به مرمرک که میگم میگه نمیاد اما شاید بارون بیاد اما حتی اگه اینجا هم برف نیاد  بالاخره ی جایی هست که مردمش از سرما و برف دارن قندیل می بندن و من تا عمر دارن به فینگیلی میگم روز تولدت برف می اومد !