X
تبلیغات
رایتل
یک عدد ترنج هستم !
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 44898


نویسندگان
ترنج (176)

یکشنبه 23 بهمن‌ماه سال 1390 :: 06:45 ب.ظ :: نویسنده : ترنج





یکی بود یکی نبود ی زمانی که خیلی هم دور نبود یک مامان ترنجی زندگی میکرد که دلش عجیب بچه میخواست ......بچه که میگم نه اینکه فقط بچه باشه ها نه........نه اینکه دختر و پسرش فرقی نداشته باشه ها نه........ اون فقط دلش تورو میخواست ....اونقدر دلش تورو میخواست که شبها هم هی خوابتو می دید و هر روز با بابا شوشویی در موردت حرف میزد همون روزا بود که ی روز تورو موتزارت می دید و یک روز مودیلیانی  ی روز بهت آشپزی یاد میداد و یک روز پارچه گردگیری برای تمیز کاری

همون روزا بود که روی دیواز خیالش برات کاغذ می چسبوند و یک دله رنگ میداد دستت تا بزنی همه جارا رنگی رنگی کنی بعد توی تموم اون حرص خوردنای رنگ کاریت هی قربون صدقه ات میرفت

اونقدر برای تو و خودش خیال پردازی میکرد که ی روز خسته شد اونقدر خسته که آرزو کرد کاش تورو زودتر داشته باشه ........یک ماه دوماه سه ماه.........هشت ماه گذشت و ترنجی داستان ما ترسیده بود از اینکه نکنه تورو هیچ وقت نداشته باشه

ازینکه نکنه بدون تو روزاها و شبهاشو سر کنه بدون پسرکی با چشمهای دکمه ای !

این دکتر برو اون دکترو ببین....... این وردو بخون اون دعارو بکن کلی با شوشویی غصه میخوردن که چراتو نمیایی چرا تو نیستی ؟

دیگه اونقدر خسته بود که ناامیدم شده بود ....

تا اینکه آقاجونی مریض شد بابابزرگی که مثل تموم بابابزرگای توی قصه ها هم بزرگ بود هم مهربون ....ترنجی خانوم داستان ما هم به فکر افتاد بره امامزاده همیشگی همون که هر وقت دلش میگرفت از هشت سال پیش میرفت اونجا دعا خونی

رفت و ضریح را محکم گرفت

دوتا دعا بیشتر نداشت اولیش سلامتی آقاجونی و دومیش.......

تورا

اونقدر توی پنجره های کوچولوی ضریح اسمتو صدا کرده بود که خودش باورش شد خدا قراره کوچولویی بهش بده به اسم تو!


دعای اول اجابت نشد

اما

از دعای دوم تا اجابت تو

تا لمس  چشمهای دکمه ایت

فقط هشت روزش

باقی مونده 



فقط هشت روز


 هشت که عدد بهشته

و من فقط هشت روز تا بهشت چشمهای تو  فاصله دارم گل پسرم