X
تبلیغات
رایتل
یک عدد ترنج هستم !
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 44898


نویسندگان
ترنج (176)

جمعه 28 بهمن‌ماه سال 1390 :: 11:50 ق.ظ :: نویسنده : ترنج


1



 شوشویی عزیزمان بالاخره دیشب از ماموریت یک هفتگی اش برگشت ......کلا هر بار از ماموریت میاد یک دوره ده روزه را مریضه و الان حدود سی روزه که مریضه وهنوز خوب نشده .........منم در حدود 1000 بار در ساعت بهش یاد آوری میکنم (که البته همون غر زدن خودمون منظورمه  )که: تو چرا به فکر سلامتیت نیستی ؟ بعدشم دوتا اشک از چشمام میچکونم که خودمم نمیدونم چطوری من که در حساس ترین لحظات زندگیم این جوی چشمونم خشکه  یهو این همه اشک فشانی میکنیم ؟و کلی هم ناله برای این شوهری عزیز سر میدیم که بیاو ببین و شوهرکی هم که دیگه این حناهای ما براش رنگی نداره هی میگه :

چششششششششششششششم ننجون شهبانوی من

 

( ننجون شهبانو محترم همون مادر بزرگ 100 ساله شوهریه که همچنان در صحت جسم و عقل شغل شریف غر  زدن   مشغوله )



2



داشتن خاله و دختر خاله  نعمت بزرگیه ...مخصوصا اینکه دلسوز هم باشن ...حالا فک کنین خاله گرامی ما با توجه به توضیحات من و نگرانی هام در راستای داشتن زایمانی راحت نسخه  پیاده روی را پیچید  و دیرزو توی هوای بارونی خاله جان پایش را توی یک کفش آهنی کرده بود و  که :آی ترنجی دیگه نمیتونی قصر(غ؟)در بری و خوب جایی گیرت انداختم 9 ماه هیچ جا نرفتی و تنبلی خودت را به اسم استراحت مطلق پنهون کردی حالا باید تلافی کنی ....


خلاصه خاله جان من و پسملک را  دیروز در هوای بارانی و سرد کشون کشون مجبور به پیاده روی کرد و من بی چاره هم هر چی دلم را گرفتم و از کمر درد نالیدم فایده نداشت که نداشت 

 و اونقدر دیشب از درد به خودم نالیدم که تا صبح فکر میکردم امروز را در زایشگاه به سر خواهم برد و پست امروزمان را با پسملکی عزیزمان  خواهیم نوشت