X
تبلیغات
رایتل
یک عدد ترنج هستم !
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 44843


نویسندگان
ترنج (176)

سه‌شنبه 11 مهر‌ماه سال 1391 :: 12:02 ب.ظ :: نویسنده : ترنج

اینجا که میام کلی  دلم برای رادمهر تنگ میشه  دلم برای خندیدنش چشماش و یا حتی گاهی غرولند کردناش وقتی دندوناش میخاره و هی میخواد از شرشون راحت بشه لثه هاشو بهم میسابه و غر غر میکنه

دلم برای همه چیزش تنگ میشه

خونه که میرم میشم همون خانم همیشگی با ی عالمه روزمرگی و کارهای عقب مونده و رادمهرک و بابای رادمهرک که هردوتاشون برای پر کردن بقیه روزم کافین

تا میرسم غذا را اماده میکنم نهار رادمهرو میدم با شوشویی نهار میخوریم و شوشویی و رادمهر میخوابن اون وقت من میمونم و ی عالمه فکر و کار که از کجا شروع کنم و چی کار کنم 

گاهی از خستگی خوابم میبره گاهی درگیر فیلمی تلویزیون چیزی میشم اما بیشتر اوقاتم توی سکوت میگذره مبادا شوهری و رادمهرک که هر دو خواب سبکند بیدار بشن و بانوی خونه را با غرهاشون برنجونن (خوشم میاد از لفظ بانو)

زندگی ام توی این یک ماه و ده روز همین طوری پیش رفته و ناگفته نمونه که  من خیلی خیلی از اداره اومدن راضیم اون قدر که دارم فکر میکنم اون شش ماه را چطوری خونه مونده بودم کلا عادت چیز خوبیه و خدارو شکر من که خیلی خوب به همه چیززود  عادت میکنم

اما از ادراه بگم که چندان هم اوضاع درستی نداره شروع من با دعوا و بحث با ارباب رجوع و دلگیری از بالا دستی و متعاقبا ناراحتی  همراه بود اتفاقهایی که توی این مدت شش سال اداره هیچ وقت برام پیش نیومده بود  وهمیشه ترنج محتاط و صلجویی بودم حالا یکباره همشون برای استقبال از من ردیف شده بودن .....  مثل  اون آقاهه که به دروغ  متوسل شده بود تا براش وام بزنیم و منم قاطی کردم و اساسی تنبیهش کردم تا دیگه اونطوری بهم نگه  که اگه خ ان م نبودی میدونستم چی کارت کنم و بعد اون یکی ارباب رجوعه بیاد بگه  خانم ترنجی  تو هم  دست بزن پیدا کردیها ....یا مثل روزی که یکی ازین آقایون متمدن ارباب رجوع ما با سوند و پلاستیک به دست اومده بود اداره حالا خودتون تصور کنین طرز لباس پوشیدن و خجالت ما و عصبانیتی که من داشتم که بتونم برم بزنم پس کله اش که اگه مراعات حال بیمارتو نمیکنی لا اقل مراعات مارو بکن و  حداقل اون زی پ ش ل وارت  را ببند

آره این اتفاقهای یک ماه و ده روزه اخیر حسابی بنده را شگفت زده کرده که آیا اینها همون پرسنل قدیمی ما هستن ؟آیا فشار زندگی  اونقدر شدید بوده که همشون قاطی کنن ؟ آیا  شش ماه برای این همه تغییر مدت کوتاهی نیست ؟

و یا اینکه  من حساس تر  شدم اونقدر که نتونم خوددار باشم ؟

به تموم این سوالات فکر میکنم و دنبال جوابم براشون و اینو توی این مدت یاد گرفته ام که همه چیز را با صبر میشه حل کرد صبوری در مقابل ارباب رجوعی که حکم پدر یا مادرتو داره و نگه داشتن احترامش بهترین روش برای نرمش با اوناست   


پ ن :

نمیدونم چقدر به این قانو ن جاذبه اعتقاد دارین

اصلا چیزی شده که بخواین بهش برسین و به این قانون متوسل بشین کما اینکه همینطوری هم قانون جاذبه را صدا کردین

من ی دوستی داشتم توی دوران دبیرستان 13 سال ازش بی خبر بودم فقط میدونستم  اسم و فامیل همسرش که  کارمند بانک بود زو همون سالها ازدواج کردن چیه   اما  اینکه کدوم بانک و کدوم شعبه است رانمیدونستم توی این یک سال اخیر هر بانکی که میرفتم سراغشو میگرفتم که اکثر هیچ کدوم خبری نداشتم و ازون جایی که کارهای بانکی ام را اینترنتی انجام میدادم کلابی خیال   پیدا کردن شوهر دوستم  شدم اما  همیشه دلم میخواست  ببینمش و پیداش کنم تا اینکه اون روز توی اداره نامه ای به دستم  رسید  که به اسم  همسر دوستم به عنوان رئیس شعبه امضا شده بود شمارشو پیدا کردم و با هزار امید بهش زنگ زدم ناگفته نمونه که حسابی هم استرس داشتم خلاصه بعد از زنگ زدن و صحبت با آقای رئیس بانک و گفتن ماجرا آقای رئیس بانک اعلام کرد که شوهر دوستمه  ...

اونقدر خوشحال شدم که نگو این دوستم را خیلی دوست داشتم و کلی سوم دبیرستان و با اون جریان ازدواجش و اتفاقهاش خاطره داشتم اما بعد ازدواج دوستم و اومدنش به همین شهر و  قبولی من توی دانشگاه کلا ارتباطمون با هم قطع شد تا اینکه دو هفته پیش به لطف بدهی همین ارباب رجوع های محترم پیداش کردم . بنده خدا از خوشحالی خودش اومد اداره دیدنم فکر کنم اونم توی این شهر حسابی غریبی کشیده بود خلاصه من با دوستم حسابی این روزا خوشم


 پ ن :

ریتای عزیز داره میاد اصفهان منم میرم به دیدنش براتون میام مینویسم

کلا این روزها روزهای دوستهای دوست داشتنی من هستن