X
تبلیغات
رایتل
یک عدد ترنج هستم !
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 44898


نویسندگان
ترنج (176)

سه‌شنبه 11 تیر‌ماه سال 1392 :: 10:46 ق.ظ :: نویسنده : ترنج

من همیشه رانندگی را دوست داشتم و بیشتر از اون سرعت را

یادمه سال ۸۴  در اولین فرصتی که بدستم اومده بود رفتم و گواهینامه ام را هم گرفتم گواهینامه ای که تاریخی شد با اون آزمون شهر خنده دارش با پیکان قراضه  و سه پسری که مثل من اومده بودن امتحان بدن و من شده بودم سردمدارشون واولین کسی که قرار بود خودشو محک بزنه

یادمه وقتی همون اول کار ترمز دستی را پیدا نکرد بودم و اون پسره از پشت برام کشیده بودش یا وقتی هر چی گاز میدادم ماشین نمیرفت و منم در کمال پررویی به اقای سرهنگ که اتفاقا اخرین روز کاریش بود و قرار بود بازنشسته بشه واسه همین با همه مهربون بود ،گفته بودم پاشو از روی ترمز برداره و  بعد یهو ماشین شلیک شده بود به عقب و خیلی اتفاقات خنده داری که توی ربع ساعت ازمونم  گذشت و همه اش شدن خاطره ...


روزهای خوبی بودن در تب و تاب رانندگی و عشق سرعت.......... اما  استرس و ترسی که مامانی بهمون وارد میکرد مخصوصا بعد از فوت بابا شدت گرفته بود که مثلا نرین ی بلایی سر خودتون بیارین  و البته در پی همین استرسهای مامانی ،تصادفی که انجام دادم که فکر کنم خیلی خدا دوستم داشت و فقط اینه بغل راننده به گرد  چرخ تریلی گرفت  و شکست

 همه اینها و غر غر های مامان خانمی باعث شدن  که منی که شیفته رانندگی بودم برای همیشه دور این کارو خط بکشم


اما الان بدجوردلم میخواد  رانندگی کنم این مورد جز الزامات زندگیه  که باید بتونم از پسش بر بیام


رانندگی و به قول معروف دست فرمونم خوبه اما  ترسی که دارم  باعث میشه نتونم تمرکز کنم و همیشه تصور کنم   که الان تصادف میکنم  وقتی مهدی یا داداشم کنارم میشینن این ترسه کمتر میشه......... راحتر  رانندگی می کنم نمونه اش هفته پیش که خودم جاده اصفهان تا اینجارا که اتفاقا جاده شلوغیه و یک ساعت و نیمه را رانندگی کردم ومشکلی هم نداشتم


 دیروز مهدی ماشین را  گذاشت برای من و رفت ماموریت ......... اما من  جرئت نداشتم ماشینو بردارم و به کارام برسم  و وجود رادمهرو بهونه کرده بودم که چطوری تو ماشین کنترلش کنم اما میدونستم که این واقعیت نداره و فقط ی بهونه کوچیکه وحتی باورتون نمیشه که صبح خواب میدیدم  دارم رانندگی میکنم و هر چی ترمز میگیرم ماشین نمی ایسته و نمیتونم ماشینو کنترل کنم و تصادف میکنم...... اومدم اینجا ترسم را نوشتم ...شاید  همین نوشتن بتونه بهم کمک کنه  که بهش غلبه کنم.............نظر شما چیه؟


پ ن :ی تصادف خنده دار و البته بی نهایت وحشتناک هم داشتم

یک بار توی دور دو فرمونه زدم به لوله گاز همسایه و سر المک گازشون دراومد و محله با بوی گاز یکی شده بود   منم ماشینو گذاشتم و فرار ......... فقط خواست خدا این بود که لوله نشکست و فقط سر  المکش در اومده بود وآتش نشانی های محترم هم  سریع درستش کردن و شاکی خصوصی  هم پیدا نکردم.....

اونقدر این عملیات زدن به المک و فرار کردن من توی خونه و قیافه هاج واج مامانی روی دور تند اتفاق افتادن که الان به جای وحشت کردن خنده ام میگیره و فکر میکنم اگر همون موقع ها شاکی داشتم الان توی زندون داشتم براتون این خط هارانگارش میکردم