X
تبلیغات
رایتل
یک عدد ترنج هستم !
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 44933


نویسندگان
ترنج (176)

شنبه 22 تیر‌ماه سال 1392 :: 08:11 ق.ظ :: نویسنده : ترنج





 
 




در آستانه سی سالگی 


 ذهنم مدام و البته از روی عادت این شعر را تکرار میکنه


این منم زنی تنها ...........در آستان فصلی سرد"


نمیدونم چرا اما در  ناخودآگاهم تعریفی  از این شعر فروغ برای سی سالگی داشته ام



********************


تولد برای من همیشه بهترین یا شاید  خاص ترین روز زندگی ام بوده


برنامه های زیادی براش دارم  ودوست دارم هر کدومشون خاصی خودشونو داشته باشن


و قبول دارین وقتی یک نفر روی یک روز این قدر حساس باشه ممکنه همیشه اونطور که دلش میخواد هم پیش نره 


مثلا اون روز از دنده چپ بلند بشه یا اینکه مثل سال گذشه ویروس  بگیره و بیمارستانی بشه......... یا شایدم مثل دو سال پیش پدر شوهرش فوت کنه  ....یا مثل سالهای پیش دقیقا همون روز کنکور داشته باشه  ............ همین ها باعث بشه اون روز خاص و دوست داشتنی تبدیل به  یک روز تراژیک و عبوس بشه 


اما امسال  فرق اساسی با سالهای پیش اینه  که من نه میتونم و نه میخوام که  امسال و این سن و این تولد  را فراموشش کنم چون که قراره سی ساله بشم و  به خاطر اون قسمت تراژیک افزایش سن و روند رو به میانسالی ام این روز را خودم با دستهای خودم تبدیل به رویا کنم .......


بچه که بودم

به نظرم آدمهای سی ساله آدمهای بزرگی بودن

آدمهایی که همیشه همه چی بلدن همه چی سرشون میشه

یادمه  همون موقع ها  با سما شرط بندی کرده بودم

و سی سالگی را ی جورایی مبنای زندگی معین کرده بودیم

مبنایی برای ازدواج نکردن و شرط بندی روی اون سن خاص

شرط بندیمون  هم بچه گونه وهم خنده دار بود


و شرط بندی مان این بود که :هرکی قبل از سی سالگی ازدواج کرد باارزش ترین چیزی که داره را به اون یکی هدیه بده

و هم من و هم سما بر این باور بودیم که من اون شخصیم که باید ی کادوی باارزش بگیرمو نه سما


اما الان

سی ساله شدم

 ازدواج هم کردم

بچه هم   دارم

و همچنان


ناباورم

از خودم

و سی سالگی خودم

میدونین مثل ادمهایی با دهان باز

و یکم دلسرد 

اما منتظر

برای یک اتفاق خوب

دارم به این فصل جدید زندگی ام نگاه میکنم

فصلی که خواه ناخواه

داره آغاز میشه

و منم در جریانش در حرکتم


البته که دوست داشتم الان تولد بیست سالگی ام بود 

هنوز در اول راه باشم برای زندگی و اون سختی هایی که خودم کشیدم را دیگه تجربه نکنم

اما مگر غیر از اینه که زندگی با همین سختی ها و شیرینی هاست که مزه میگیره...... رنگ میگیره 



ویا  اینکه

دوست داشتم بانویی باشم

  در تدارکات  نمایشگاه نقاشی انفرادی ام  

حتی دوست داشتم توی نمایشگاهم شمع های تولدم را فوت کنم

بانویی که هنرش حرفه اش بود و نه آرزوش

اما خوب باز مگر غیر ازینه که هرکسی تقدیری داره و خیلی از چیزهایی که اتفاق می افته دست خودمون نیست و مطمئنن یک دست قوی دیگری توی کاره

.

.

.

.



دهه بیست سالگی من



خوب یا بد

هر چی که بود

داره  تموم میشه 

و فصل جدید زندگی من آغاز

یک ندای درونی بهم میگه

نباید فصل سی سالگی زندگی ام


فصل سردی باشه


این  سی سالگی محترم  برایم حس غریبی داره


ی مزه گس یا شایدم تلخ

حسیه که خوب یا بد 

روشن یا تاریک

بدون هیچ کم و کاست

من باید تجربه اش کنم

مزه مزه اش کنم

حسیه که برای هر کسی

فقط 

و

فقط

یک بار اتفاق می افته


 به سی سالگی ام

بهتر

نرم تر

مهربونتنر

نگاه میکنم

حتی میتونم بگم

دوسش هم  دارم

شعر توی ذهنم را خود آگاهانه تغییرش میدم

این تغییر حال روز این روزای من باید باشه

 در این فصل جدید بیشتر از هر موقع دیگه ای دوست دارم با هم بودن هارو تجربه کنم همنشینی هارو و پر شدن از محبت و بودن با بقیه

تنهایی باید خط بخوره 

و سرما

که وقتی تنهانباشی پس سرمایی هم حس نمیکنی


میتونیم به یک بیت شعر خیلی خوشبینانه و مهربون تر نگاه کنیم

برای همین منم اون عینک بدبینی را بر میدارم و به جاش این بیتو زمزمه میکنم



                              "و این منم زنی ......خندان .....در آستان فصلی.......... گرم "


             



                                                           

                                                         (سی سالگی ام مبارک)