X
تبلیغات
رایتل
یک عدد ترنج هستم !
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 44898


نویسندگان
ترنج (176)

چهارشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1392 :: 10:29 ق.ظ :: نویسنده : ترنج

بالاخره نصاب پرده اومد و پرده های خونه را نصب کرد ..

البته میگم بالاخره نه اینکه خدای نکرده اونها کوتاهی کردن نه بر عکس که خیلی هم دقیق و منظم بودن اما خوب خونه ما اماده نبود هنوزم نیست هنوزم خیلی خرده کاری داره اما توی تموم چیزایی که نداره با اطمینان میشه گفت که یک  پرده خوشگل داره!

خدائیش خیلی هم زیبا شدن مخصوصا پرده های در تراس که به صورت پشت دری نصب شدن

هنوز اسباب کشی نکردیم دیگه از مرحله ذوق و غش گذشته اونقدر این پروسه اسباب کشی ما طول کشید که خونه فعلیمون بیشتر شبیه انباری در اومد مخصوصا از زمانی که قالی ها هم برای شستشو  رفوه رفتن عملا شبیه یک انبار بزرگ نگهداری وسابل شد و من مهدی هم شدیم انبار دارش  رادمهرم شد مامور سرکشی انبار!!!!!!!!!!!

این مامور ما هم عجیب دقیقه تا هرچیزیو وارسی کامل نکنه از خیرش نمیگذره و ما دوتا انبار دارو کلافه کرده

خدارو شکر میکنم پسر باهوشی دارم که تا همین الانش اسم چند تا ماشین و رنگهاشون اسم انگلیسی اعضا بدن و خیلی کلمات دیگه را میتونه بگه به راحتی ارتباط برقرار میکنه خدارو شکر خوب غذا میخوره و بازی میکنه به راحتی اب خوردن نقاشی میکشه با تبلت کار میکنه ووووو

نمیتونم ادامه مطلبمو بنویسم فعلا تا همین جا ....

این همکار داشتن هم بد چیزیه ها 

 

 

بعدا نوشت:خواستم بنویسم با تموم خوبی ها و شیرین کاریهاش من گاهی به شدت  عصبی میشم و از کوره در میرم سرش داد میزنم و دق دلمو که میدونم ازون نیست فقط اون تحریکش کرده سرش خالی میکنم دلم نمیخواد اینطور باشم اما متاسفانه هستم بدجوری هم ذهنمو درگیر میکنه بعدش به کلی پشیمون میشم اما خوب پشیمونی مخصوصا توی این جور موارد اصلا سودی نداره  

به قول جناب مشاور (که جدیدن میرم پیشش ) اگه سه سال پیش بهم میگفتن من پسری خواهم داشت که سرش داد میزنم و اذیتش میکنم من با کلی ادعا میگفتم منننننننننننننننننننننن! 

اصلا! این کار مال مادرهای بی فکره

اما حالا شدم 

یکی از همون مادرهای بی فکرو هیچی ندون  

تعارف که با هم نداریم  

من بی فکری میکنم و پسرمو درگیر مسائل خودم میکنم  

بی فکری میکنم که دق دلمو سرش خالی میکنم 

بی فکری میکنم که سرش داد میزنم 

و یا حتی بحث با مهدی را هم از روی بی فکری جلوش انجام میدم  

و اون طوری گریه میکنه که به هق هق می افته  

ومن حتی در اون مواقع بیشتر به خودم فکر میکنم  

مشاور ازم خواسته بتونم خودمو کنترل کنم و عصبی نباشم   

اولش میتونستم اما حالا میبینم  

این شدت عصبی شدنم داره روز به روز بیشتر میشه

 فردا دوباره باهاش جلسه دارم  

و باید اینارو براش توضیح بدم