X
تبلیغات
زولا
یک عدد ترنج هستم !
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 45160


نویسندگان
ترنج (176)

چهارشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1393 :: 11:30 ق.ظ :: نویسنده : ترنج

1-هیچ حسی بدتر از این نیست که کتابی را با پیشنهاد فروشنده خریداری کنید ولی بعد که میخونیش میبینین میتونین چهار صفحه که هیچ ده صفحه هم جا بزارید و چیزی را از دست ندین تازه بابتش کلی هم پول بدین و فقط تنها دلخوشیتون این باشه که حداقل نمای جلدش و حتی اسمش به درد کتابخونتون میخوره (شاید زعفرانیه! اسم کتابه  حتی وقتی میخوندم به این فکر میکرم اشکالی نداره با این کار فرهنگیم کمکی به فرهنگ کتابخونی کردم که خریدمش ههههههه)


2-جلسه مشاوره این هفته بسایر خوب بود اولا مطب خیلی خلوت بود منم بدون نوبت تونستم بعداز یک ساعت دکترو رویت کنم دوما درجواب دکتر که پرسید چه خبر گفتم همه چیز عالیه و نوسانات خلقی ام از هفته ای دو سه بار رسیده به ماهی یک بار سوما کلی خندیم چهارما دکتره درواکنش به حرفهام دماغمو نشون میده میگه ببین داره دراز میشه هرهرهرهر کلا سرخوشه دکترمون پنجما خیلی قبولش دارم و ششما در اخر گفت بالاخره من یک مریض دیدم به حرفم گوش بده و بخواد خودشودرمان کنه گفت تو میتونی از پس هر کاری بر بیای پس این همه غر نزنو بچسب به زندگیت...(اخه داشتم در مورد یک هفته مهمون داریم غر غر میکردم  )



3- در مطب یک دختری با کلی معذرت خواهی گفت میتونم چیزی ازتون بپرسم منم موندم چی میخواد بگه مثلا میخواد بگه مشکلتون چیه کهاومدین پیش روانپزشک که اونم باز  اینهمه معذرت نمیخواد که اما اون با شرمندگی گفت شما شاعرید !!!!!!!!!!

اخه مگه شاعر بودن معذرت میخواد من از خدام بود شاعر باشم گفتم چطور

گفت اخه خیلی به صورتتون  میاد شاعر باشید

مگه شاعر بودن از چهره ادم معلومه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

توی کتابفروشی نزدیک مطب هم دختر فروشنده وقتی اسممو توی کتابی دیدم با پسوند السلطنه اونم گفت خیلی بهتون میاد اسمتون .....السلطنه خیلی وقت بود این اومدن اسم و شغلهارو در مورد خودم را  فراموش کرده بودم یادمه چقدر به اسمم افتخار میکردم اما تا همین چن وقت پیشا دوست نداشتم حتی بشنومش اما اون روز بازم همو حس دخترای نوجوان دبیرستانی اومد سراغم .......السلطنه شاعر چقدر عالی !


4- کلا من ادم جوگیریم ......توی این یک هفته همچین رانندگی کردم که یادم رفته بابا من همون ترنجم که از ماشین و رانندگی و تصادف واهمه داشت فقط یک باری که رادمهرکو از مهد رسوندم خونه و مجبور بودم با دست راستم رادمهر بگیرم و با دست چپم فرمونو حالا فکر کنین من تازه سه روزه با ماشین میرمو میام یکم ترسیدم اما تونستم ماشینو کنترل کنم و خوب از پسش  بر بیام(اما رادمهرک بعد از اینکه ماشینو پارک کردم ناراحت شده بودو باهام قهر کرد و کلی گریه انتظار داشت بزارم رانندگی بکنه نیم وجبی ....)



5- هوس نقاشی افتاده به جونم


6- راستی به دکترم گفتم بین علاقه ام به تحصیل ، شغلم و زندگیم موندم ....اونم گفت باید الویت بندی کنم ببینم توی زندگیم چی از همه مهمتره وقتی تونستم الویتهامو بشناسم دیگه اینهمه خوددرگیری ندارم ......


7- کتاب پرنده ی من اثر فریبا وفی جالب و کتاب سووشن اثر سیمین دانشو بسیار قوی بود با اینکه من فضای اون سالهای ایرانو دوست ندارم و حتی نتونستم کتابو تموم کنم .