X
تبلیغات
رایتل
یک عدد ترنج هستم !
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 44898


نویسندگان
ترنج (176)

دوشنبه 9 تیر‌ماه سال 1393 :: 12:15 ب.ظ :: نویسنده : ترنج

خوب خوب خوب ماه رمضان هم از راه رسید باید اعتراف کنم من بابت رسیدن این ماه شادی ای ندارم البته مثل هر سال اونقدها هم ناراحت نیستم روزه میگیرم  سحری به آب و تاب تهیه میکنم افطاری هم برنامه دارم حاضری بخورم که بتونم کمی هم به کم کردن وزنم کمک کنم با اینکه پروژه رژیمم با اون یک هفته مهمونی کلا بهم ریخت و منم دنبال شو نگرفتم اما خوب میتونم این طوری حداقل جلوی اضافه وزنمو بگیرم مهدی به خاطر سرماخوردگی اش از گرفتن همین دوروزه ی  روزه هم معاف شده منم ته گلوم خیلی میسوزه که باید برم دکتر ببینم باید روزه بگیرم یا دارو مصرف کنم

دیشب بعداز بازی والیبال ایران برای خرید رفیتم بیرون ملت ریخته بودن و شادی میکردن این جور مواقع من به حای اینکه شادیم بیاد بیشتر نگران مسائل دیگم مثلا اگه خدا نکرده تصادفی بشه یا اینکه حتی دعوایی چیزی نمیدونم ناخوداگاهم همیشه اینقدر نسبت به این چیزا بدبینه خلاصه ما هم رفتیم بیرون مهدی هم دو سه تا بوغ زدو یکمم شادی کردیم رادمهر را هم خونه پیش عموش گذاشته بودیم و خیالم راحت بود از سوپر مارکتی ک میخواستیم خرید کنیم در دقیقه 91یه(بعد از بازی ایران آرژانتین زمان فوتبالی من به 91 تغییر کرد ) دونه بستنی قهوه خریدیم هی مهدی هم گفت نخر من گوش نکردم اخه اگه نمیخریدم تا فردا افطار بهش فکر می کردم  که چطوریه بوده و مزش چی چیه (کلا خوراکی همیشه بیشتر ذهن منو مشغول میکنه خصوصا اگه طعم تلخ قهوه را هم داشته باشه )خوب خوردن همانا تا سحری بی خوابی کشیدن همانا اونقدر اذیت شدم که تا خود سحر به خود م لعنت میفرستادم همون چن ثانیه ای هم که چشمهام سنگین میشد عجیب خوابهای بدی میدیم بابام و مامانمو میدیدم که دارن با هم بلند بلند صحبت میکنن یا اینکه خودم ی گوشه بدنم کبود میشه تا میام به کسی بگم تموم بدنم کبود میشه منم صد در صد توی خواب مطمئن میشم سرطان خون گرفتم و کبودیهام از اونه (اخه یکی از فامیلا همین طوری شده دو سال از من بزرگتره و بنده خدا سرطان پیشرفته خون گرفته )خلاصه اونقدر به خودم لعنت کردم که فکر کنم تا اخر عمر بتونم قید بستنی قهوه را  اونم ساعت 12 شب را بزنم


از رادمهر بگم که چه پسر خوبی شده تقریبا هر یک ساعت و نیم برنامه دستشویی و شماره 1 داره  و هنوز شماره 2 را هم دستم نیومده که کی باید ببرمش خودشم تنبله توی گفتنش وقتی کارش تمو م میشه میگه مامان !شماره 2 داشتم ! البته نمیگه شماره 2 اسمشو میگه اما شما بخونین شماره 2

مامان بزرگش براش دو چرخه خریده ینی رادمهر مجبورشون کرده براش بخرن اونم رنگ سفیدشو خودش انتخاب کرده و سریع سوارش شده و از مغازه زده بیرون هر چی گفتن بابا بیا این زرده را بردار قشنگرتر ه اصلا گوش نداده و خر خودشو رونده

همچین پسری داریم .....

 به علاقه مندیهاش انواع اقسام ماشینها اضافه شدن از پیکان که به قول خودش عاشقشه گرفته تا نیسان و جیپ و رنو پی که ..... عجیب علاقه مندیهای جوادی داره این پسرک بنده

دقیقا جای پدال  گاز و کلاج و ترمز را  بلده میتونه دنده بده و حتی فرمون بچرخونه دقیقا بلده جای بوغ و فلاشر ماشین و اب پاش کجاست و وقتی با من میشینه (که ابدا دیگه باهاش نمیشینم )خودش میخواد رانندگی کنه و اصلا اجازه به من نمیده از بس باباش باهاش سر این موضوع کنار میاد و اختیار ماشینو داده دستش

برنامه های مورد علاقشم ببعی ناقلا و باب اسفنجیه هر بار میگه ببعییییییییییییی ی جوری این ببیعیو میگه که مهدی بیچاره میگه جونم بابایی !بعد میفهمه که منظور رادمهر ببعی بوده و نه بابایی

از سرگرمی هاشم نقاشی با مدادرنگی  ماژیک خودکار رنگ مربا البالو و انواع و اقسام چیزهایی است که بشه باهاش نقاشی کرد

شعر هم خوب حفظ میکنه و میتونه شعر ی توپ دارم قلقلیه را کامل بخونه

تا نمیدونم عدد چند را هم میتونه خوب بشماره (عجب مامان دقیقی هستما !)

میخوام کلاس ژیمناستیک و نقاشی ثبت نامش کنم اما نمیدونم چرا اصلا وقت نمیارم از خونه بیام بیرون همش توی خونه مشغولم و همیشه رادمهرو با مهدی میفرستم دنبال بازی و خودم درگیرم حالا یا به آشپزی یا نظافت یا به کارهای متفرقه دیگه که همیشه در صحنه حاضرن !

حالا در راستای شکوفایی نبوغ پسری هر بار به مهدی میگم باید این پسره را به جایی برسونیم نمیدونم مثلا فوتبالیستی یا والیبالیستی بشه تا ببینم ورزش دیگه ای که قراره توش خوش بدرخشیم چیه شاید رادمهر را بزاریم بره همون ورزش(کلا جو گیرم هستیم )

اما جدا از شوخی دوست دارم رادمهر گوش موسیقیایی اش خوب بشه براش ی دونه فلوت خریدم واونم هی باهاش اهنگ میزنه و گوشمونو با صدای ناموزونش نوازش میده

دوست دارم بتونه نقاشی کنه ازهمون نقاشیهای که میدونم خیلی خوب استعدادشو داره و الان دقیقا میتونه یک دایره بکشه براش گوش بزاره و چشم با اینکه خیلی خیلی انتزاعیه اما برای بچه دوسال نیمه شاهکاره

خلاصه فعلا حس مادرم ام قل قل میکنه و دلم میخواد پسرم بهترینهارو تجربه کنه ....انشالله