X
تبلیغات
رایتل
یک عدد ترنج هستم !
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 44917


نویسندگان
ترنج (176)

سه‌شنبه 14 مرداد‌ماه سال 1393 :: 09:56 ق.ظ :: نویسنده : ترنج

ی وقتهایی فکر میکنم چقدر خوبه که من مهدی را دارم

ی وقتهایی مثل الان

که مهدی ماموریته و من دلم تنگ شده براش

یا وقتهایی که لوسم میکنه

 به حرف دلم گوش میده(هر چند حرفهای دل من بیشتر غر غره )

یا زمانهایی که هرجا بگم میبره منو

یا مثلا هر چی بخوام میخره واسم 

یا زمانهایی حتی نصفه شب اگه هوس اصفهان  هم بکنم پایه است برای بردنم

ی وقتهایی مثل الان که وقتی میفهمم شوهر خاله ام سر تصادف ماشینش چه قشقرقی به پا کرده

و مهدی فقط با ی فدای سرت مسئله را حل میکنه 

اره این زمانها همیشه خدارو شکر میکنم که مهدی حداقل حداقل حداقلش مثل شوهر خاله ام نیست که سفرو واسه ی تصادف به کام همه تلخ بکنه 



پ ن :

تازه ی وقتهایی هم میگم خوبه مهدی میره ماموریت

دلم تنگ میشه براش

کمتر بهش غر میزنم

اونم دلش تنگ میشه برام

بعدش میاد

بیشتر غر میزنم بهش



پ ن 2:

صبح اومدم ماشینو از پارکینگ بیارم بیرون وسط راه پارکینگ خاموش شد هر چی استارت زدم دیگه روشن نشد حتی صدای استارت ه م نمیداد بعد خودم تک وتنها ماشینو هل دادم توی پارک کمرم و زانوی راستم هم درد گرفت ازینهمه زورآزمایی

سرخوشانه ماشینو دادم توی پارک درشو هم باگیره خود ماشین قفل کردم شروع کردم راه رفتن و دنبال کلید گشتن .......دیدم هی وای کلیدو جا گذاشتم ماشینو هم خاموش نکردم .........

خوب شد شیشه سمت خودم را کامل نبسته بودم همین کمکم کرد هر چند با زور اما بتونم در ماشینو باز کنم 

(کاش مهدی بود اینم نتیجه اخلاقی پست من )



پ ن 3:

راستی به دوستم گلناز زنگ زدم

میخواستم به گلناز تبریک عید بگم اما نمیدونستم باید تبریک تولد سومین بچشو بدم

الهی دوست کوچکتر از من سه تا بچه داره یکی از یکی شیطونتررررررررررررر