یک عدد ترنج هستم !
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 45142


نویسندگان
ترنج (176)

دوشنبه 29 مهر‌ماه سال 1392 :: 08:35 ق.ظ :: نویسنده : ترنج

۱


اینروزها من و مهدی درگیر آماده سازی خونه جدید هستیم

فکر کنین ی عمر دعا میکردم خونه خودمونو داشته باشیم حالا که موعدش شده دچار تردید شدم که اصلا ازین خونه ای که  داخلش هستیم بریم یا نه ؟

عادته؟یا ترس از اتفاقهای جدید ؟محیط جدید؟همسایه های جدید ؟یا شاید ترس از آپارتمان نشینی که نه من و نه مهدی هیچ وقت تجربه نکردیم .

خلاصه اینروزها با این همه گرفتاری اما من و مهدی به هم نزدیکتریم دلشادتر از ۴ سال گذشته و حتی دوست تر ....

۲

اداره اطلاعیه جذب یک نیرو را داده یک نیروی آقا دارای مدرک لیسانس به بالا

دقیقا از همون روز اعلام این اطلاعیه رئیس پ دچار یک شوک عجیب شده ....دست و دلش به کار نمیره حتی دیگه کمتر سر کار میاد دو سه بار هم اعلام کرد که نیروی جدیدو میخوان به جای رئیس پ بیارن

خلاصه با نبودن رئیس پ و همکار جدید کارهای منم بیشتر شده و اکثر روزها وقت کم میارم و کارها میمونه واسه بعد (خدا میدونه این بعد کی از راه میرسه ؟)


۳

دو هفته پیش با مهدی رفتیم دانشگاه برای ثبت نام

همه مراحل را هم انجام دادیم شماره دانشجوئی تعهد سفته وووو

اما موقع دادن پول دودل شدم

خودم نخواستم ثبت نام کنم

با اینکه مهدی هم اصرار داشت اما خودم منصرفش کردم

از بابت اداره چندان خیالم تخت نبود که بدونم در نبودنم کسی هست که کارهارا انجام بده واسه همین بی خیال شدم حالا این رئیس جدیدکه توی پست قبلی ذکر خیرش بود اعلام کرده چون  نرفتی ثبت نام یک امتیاز منفی گرفتی و ال و بل

بهش میگم پس اداره چی ؟میگه این پسره را بگیر بزار اداره خودت برو دانشگاه


۴

رفتیم عروسی

رادمهر اونقدر توی جایگاه عروس و داماد قر داد که خدا میدونه

اونقدر نی ناش ناناش و لی لی لی کرد و دستهاشو جنباند و خودشو تاباند که نگو

فردای عروسی یک لیوان شیشه ای ازین فرانسوی ها دستش بود یهو از دستش افتاد و شکست و تکه ای ازون لیوان پشت پلک رادمهرو نشونه گرفت و اندازه یک نخود اومد بیرون خدا خیلی خیلی بهش رحم کرد که لیوان چشمشو نشونه نرفته بود خلاصه پشت پلک پسرک رقاص ما اندازه یک عدد نخود اومد بیرون و بعدشم سیاه سیاه شد

عصر که واسه پاتختی مامان رفته بود زن دائی اش بهش گفته  اونقدر از نوه ات خوشم اومده و میدونم که حتما چشمش زدم از بس رقصیدو قر داد 

عزیز دل من زن دائی عزیز چشم میزنین بزنین ملالی نیست اما خواهشن ی جوری بزنین که نه بچه  اذیت بشه  و نه مادر بچه آلاخون والاخون درمانگاه و دکتر


۵

با مامان و سما روز عید قربان رفتیم فال قهوه .....بسی کیف داد و شنگول و شادان شدیم هر چی هم گفت خدائیش درست بود و حتی دوتا نکته هم گفت که اتفاق افتاد ......

فال قهوه خیلی پدیده جالبیه من که هر بار میرم کلی خوشحال میشم و حتی اگر نکته بدی هم بگه اصلا به دل نمیگیرم  جزئی از تفریحات منه و نه چیز دیگه ای نه پدیده ای که بخوام چشمهامو ببیندم و زندگیمو روی اون استوار کنم یا منتظر پیشامدهاش باشم  واسه تفریح میرم  قهوه خوشمزه ای میخورم و کلی هم انرژی مثبت میگیرم

خلاصش این قهوه هه با اون فالگیرش توی اون روز تعطیلی بدجوری چسبید 




اون طاووس روشن را میبینید گوشه سمت چپ فنجون