من .....خدا..........باران ........شهرکرد

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

دلم اصلا اصلا سفر نمیخواد!


خوب که فکر میکنم میبینم تموم این زندگی ۴ ساله و چند روزه ما همه اش بر پایه یک چیز چرخیده

فقط یک چیز و یک اصل

خوشنودی خانواده اون !

این واقعیته

که حتی برای جریحه دار شدن غرور بچه خواهرش توسط دستان خشونت بار من!

از نیمه راه سفر

برگشت میزنیم

و

و

و

جنگی تمام ناشدنی بین من و اون

شروع میشه






پ ن :آیا تعلل در دادن وسیله خانه  .بعد از دو سالی  که  به دستم رسیده .جریحه دار کردن غرور یک بچه است؟

و آیا مجازاتش برگشت از راه سفره؟










این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

اگر روزی شوشویی خونه بود تعجب کنید......

از اول ماه رمضان تا الان ینی تا خود دیشب این جناب شوشویی ما به طرز حیرت آمیزی غیب شده ...باور ندارین پس گوش بدین ببینین من از دست این شوهر و این بابای بچه چی میکشم ..... 

سه شنبه اول ماه رمضان

آقای شوشویی ماموریت بودن .....آخر شب اومدن خونه ی چیزی برای سحری خوردن و خوابیدن 

 

چهارشنبه دوم ماه رمضان : 

آقای شوشویی از صبح اللطلوع دنبال کار مراسم چهلم پدرشون بودن و این رویه ادامه داشت تا فراداش  پنج شنبه  

 

پنج شنبه سوم ماه رمضان  :    

 

آقای شوشو ی تک پا اومدن خونه خوابیدن بعد مارو بردن مراسم تا شب ..... من  و مرمرک با مامان اینا  برگشتم خونه و جناب شوشو در منزل پدریشون ماندن  

 

جمعه چهارم ماه رمضان :  

شوشو همچنان خانه پدری هستن  ظهر باز  تک پا اومدن خوابیدن به مدت دوساعت توی این مدت نه من و نه مرمرک حتی صدامون هم در نمی آمد چون شوشویی بسیار بسیار بد خواب هستن  و اونم توی پذیرایی زیر باد کولر خوابیده بود و کلا من و مریم و تی وی محترم صم البکم شده بودیم

بعد از بیدار شدن از خواب دوباره برای افطار و دیدن مادر بزرگوار و البته البته پسر عمو ها دوستها و برادر های گرام باز هم مارا تنها گذاشتن و تا ساعت 2.5 شب بر نگشتند   

 

شنبه پنجم ماه رمضان :   

 

از صبح سر کار تشریف داشتن و بعد دوباره قصه دیروز ظهر اومدن خوابیدن اونم بی سرو صدا و بعد دوباره رفتن خونه مادرشون و افطار اونجا بودن تا ساعت 12 شب  

 

اینجا دیدم دیگه نمیشه یک هفته از ماه رمضان گذشته و این شوهری هیچ افطاری که هیچ اصلا خونه نبوده  

واسه همین در یک عملیات انتحاری همون شب با جذبه ای وصف نا شدنی ،بهش اعلام کردم که دیگه حق نداری فردا بری خونه مادرت و افطار اونجا باشی بابا این بچه هم بابایی میخواد این زن هم سایه سری تو هیچ وقت خونه نیستی منم که سه هفته است از خونه بیرون نرفتم  دلم پوسید تو هم که عین خیالت نیست  

شوشویی ما هم  با حجب و  حیای مثال زدنی اش رو حرف من اصلا حرفی نزد و کلی بنده را مشعوف کرد  

 

اماچشمتون روز بد نبینه که   فهمیدم این بی حرفی اش  از روی حجب حیاش نبوده که بلکه آقا نقشه دیگه ای داشته ونشون به اون نشون که آقای شوشو دیروز از خانه خارج شد و تا همین لحظه به خونه برنگشته و شب به جای خونه مادرش در جوار دوستان محترمشون گذراندن و حسابی هم خوش گذروندن و اصلا اصلا هم هیچ خمی به اون ابروی کمندشون وارد نکردن  

 

 

حالا دیشب تا حالا این مرمرکی برای من دست گرفته که چی :ترنجی این جذبت منو کشته هر هر هر !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

بدون شرح!

۱ 

 

ساعت ۴:۳۰بعد از ظهرِ از خواب بیدار میشم ....چون عادت به خواب بعد از ظهر ندارم هنوز گیجم ینی چطور بگم همیشه هر وقت از خواب بیدار میشم گیجم هم گیج و هم منگ ......دستهام توی موهامه یادم میاد نوبت دکتر دارم گوشی ام هم همین طور داره وَنگ میزنه ...میدونم کیه یکی از ارباب رجوع هامه حالشو ندارم بی خیالش میشم ......همین طور دست توی موهام و پریشون بلند میشم میخوام برم سمتِ دست شویی اما راهمو کج میکنم  سمت آشپزخونه بعد یهو می ایستم چشمامو میمالم دارم چی میبینم ....کیه اونجا خوابیده هی به مغزم فشار میارم ...این کیه ؟یادم میافته شاید بابا باشه بعد میگم آره حتما باباست ...ولی بعدش بازم ی جرقه توی ذهنم می پره آخه بابا ؟اولا این شکلی نبود و تازه اون ده ساله که نیست ! 

 

یادم می افته ...........اون شوشوییه که توی اتاق خوابیده ...هنوز گیجم ناراحتم چرا اینهمه دچار توهمم؟تا این قدر که زمان و مکان یادم میره ........  

 

عصر به شوشو میگم ....میگه حق نداری این موضوع را به دکترت بگی این از اثرات اینترنته و من خودم میدونم درمانت چیه ....هیچی نمیگم توهم را از لیستی که قراره به دکتره بگم خط میزنم  

 

 

 

 ۲ 

 

با خاله توی مطبم ....نمیخوام جلوی خاله حرفی از توهم بزنم پس بی خیال میشم ...اما با سونو دکتر مطمئن میشم که توهمم جدیه .....جنین تشکیل شده اما قلبی نداره ....این ینی اینکه نه قلبی و نه حرکتی ...این ینی اینکه من توی پست قبل فقط دچار توهماتم بودم ...همین! 

 

 

 

 

 

۳ 

 

میام خونه ...هنوز باید استراحت بکنم هنوز نمیتونم فعالیت عادی داشته باشم ....به شوشو میگم ....یک ساعت میگذره اس ام اس میاد دلم قرمه سبزی  میخواد!  

میدونم چقد قرمه دوست داره با اینکه غذا چیز دیگه ایه براش قرمه میذاره ....زود خسته میشم اما میگم بعد از ی مدت اشکالی نداره .......خسته میشم ...شوشو میاد سفره را میچینم غذا را میارم و بعد دیگه حتی نای بلند شدن  را ندارم توی این مدت این ورم معده ام عجیب اذیتم میکنه اصلا انگار جنین توی معده من داره شکل میگیره و نه توی دلم یاهمون  رحمم ......  

همونجا روی مبل دراز کش میشم ...شوشو میخواد بره پیش مامانش اینا ساعت ۱۰.۳۰ شبه از روی رفتار قبلم به شوشو میگم ببین من یکم خسته  ام  شاید وقتی اومدی یکم بد اخلاق هم باشم پس زیاد دلخور نشو ......میره ساعت ۱۲.۳۰ میاد حالا توی این مدت من هی از خواب میپرم ...هی نگرانم هی تنهام بدتر نمیتونم از جام بلند بشم وقتی شوشو میاد پر از عقده تنهاییم بد اخلاقم دلخورم ....شوشو ناراحت میشه و من خوابم میبره !  

 

 

۴  

 

 

من بد اخلاق نیستم  ............اما گاهی هم که هستم براش علت دارم .... ...هر وقت بی توجهی ببینم اخلاقم بد میشه .....این را هم مامان میگه و هم شوشو ...اما الان بد اخلاقی ام بدتر شده مامان میگه ویارت روی اخلاقته !نمیدونم شاید درست باشه اما از زمان ازدواجم با شوشو و دیدن خلقیاتش . کمبود محبتهاش این اخلاق بدتر شد ....و حالا که به محبتش .ابراز علاقه اش بیشتر نیاز دارم اون هم کمتر به این موضوع اهمیت میده تا جایی که من را با خواهر یا مادرش در زمان بارداریشون مقایسه میکنه و محبتی که نمیکنه هیچ تازه باید من محبت و نازشو هم بکشم .....و امروز صبح وقتی دیدم حتی وجود این نی نی هم هیچ تاثیری توی این اخلاق که نداره تازه شوشو عنوان میکنه همون اول ازدواجمون متوجه این اخلاقت بودم و الان کلی پشیمونم ......کلی اشک توی چشمام جمع شد کلی بغض کردم و بی خیال استراحت مطلق و این چرت و پرت ها شدم وقتی شوهر آدم دلش واسه همسرش نسوزه منم بی خیال میشم و با خودم میگم هر چی شد شد.........این بچه هم یکی میشه لنگه باباش ....مثل الان که شوشو هنوز بچه نیومده روی رفت آمد های من داره کنترل میکنه که مبادا کسی فردا جلوی بچه اش حرفی بزنه و یک وقتی اون بچه از اصول اخلاقی خودش و خانواده اش جدا بشه  .......

 

 

 

 

۵ 

 

 

دلم نمیخواد  قضاوت یک طرفه ای بکنم ..... میدونم برای شوشو مهمم اما اینو هم میدونم که به سبک خودش ......میدونم که شوشو برای من مهمه اما اونم به سبک خودم ......و هنوز بعد از این دو سال با توجه به اون علاقهه  نتونسیتم یک راهی برای ابرازش برای درکش پیدا کنیم .....من ازین وضعیتم خسته ام واقعا واقعا خسته ام ....احساس پژمردگی میکنم ....من عشق میخوام توجه میخوام محبت میخوام همه را به سبک خودم ....دلم سوپرایز کردن میخواد دلم هدیه ای میخواد که نخوام خودم یادآوریش کنم ....دلم شوهری میخواد که فقط به من توجه میکرد ونه حتی توی بارداری ام رقیب برام می تراشید  ......دلم خیلی چیزها میخواست که هیچ کدومشون توی این زندگی بدست نیومد و متاسفانه اگه بخوام واقع بین باشم هیچ وقت دیگه هم تحقق پیدا نمیکنه  .........