X
تبلیغات
رایتل
یک عدد ترنج هستم !
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 44843


نویسندگان
ترنج (176)

دوشنبه 16 تیر‌ماه سال 1393 :: 10:10 ق.ظ :: نویسنده : ترنج

1-  

من دوره های رنگی خودمو دارم  

گاهی به رنگی علاقه پیدا میکنم و همه چیز برام اون رنگی قشنگ تر میشه   

رنگ مانتو رنگ کفش رنگ رژ رنگ شال رنگ ماشین رنگ پادری رنگ مبل وووووو  

اما علایق رنگی من پایداری زیادی ندارن 

ممکنه در دوره ای عاشق رنگ آبی بشم وهمه چیزو آبی ببینم یا عاشق قهوه ای یا حتی قرمز 

وو این دوره رنگی خودبه خود در بازه زمانی خاص به رنگی دیگه تغییر میکنه اون موقع تموم وسایل اون رنگی من به نظرم زشت ترین وسایل ممکن میاد و باید حتما حتما عوض بشن 

مث پالتویی که پارسال خریدم و آبی کاربنی بود و بعداز دو سه بار پوشیدن بخشیده شد یا شالهای رنگی رنگی ام

   

قبل از اینکه بیام خونه جدید یک ست کامل ظروف سرامیکی گرفتم در ان زمان توی چشمم اینها خوشگل ترین ظروف سرامیکی ممکن بودن دوسشون داشتم و کلی براشون نقشه میکیشیدم توی ذهنم انواع و اقسام غذاهارا باهاشون سرو میکردم ظروف با گلهای آبی و سبز بودن و منم خیلی خوشحال از خریدنشون [تصویر:  20130210222717-img-5304-1.jpg]

(دقیقا همین طرح اما آبی) 

 

اما حالا علاقه رنگی من که در ان زمان و قبل ترش آبی بود (که حتی پرده اتاقهارو آبی گرفتم )به قرمز تغییر کرده  

رفتم ست آشپزخونه را قرمز کردم سفره قرمز خریدم و حتی پادری قرمز  

حالا هم توی سرم افتاد این ظروف سرامیک آبی را عوض کنم و قرمزشون کنم   

یا حتی مبلهام را با روکش قرمز جگیری بگیرم

یا  اگه برای پرده ها متری 46 تومان پول نمیدادم قطعا پرده هارا هم عوض میکردم یا حتی روتختی آبی رنگمو اگه قیمتها اونهمه نجومی بالا نرفته بود حتما عوض میکردم و یک روتختی قرمز خوشگل میخریدم .  

 

(من بیشتر رنگهای تیره را انتخاب میکنم مثل مشکی و قهوه ای برای شال و مانتو شاید یکی از دلیلهاش همین باشه) 

 

2- 

 به طرز اسفناکی اضافه وزن گرفتم  

72 کیلو شدم البته توی قد 168 زیاد به چشم نمیاد اما خودم در عذابم  

انگار ماه رمضان هم به چاقی من کمک کرده  

هی برنامه پیاده روی میزارم و هی تنبلی میکنم  

هی هرروز تصمیم رژیم میگیرم وهی فراموش میکنم  

انگار تلاش من برای تناسب اندام بیشتر منجر به خوردن و چاقی میشه  

 

3- 

 

من دارم قرصهای درمانمو میخورم پس چرا اینهمه مثل افسرده ها فکر میکنم؟ 

اینهمه غر میزنم 

اینهمه خل میشم 

واقعا چرا 

بی انگیزگی من برای کار و زندگی خودم را هم خسته کرده   

هرروز خسته تراز روز قبل  به محل کارم میام و دعا میکنم این زمان زود بگذره  

هی زمان کش میاد و کش میاد  و کش میاد

توی خونه هم همین طوره هرروزم به پخت و پز و نظافت میگذره  

و هیچ کاری غیر از این ندارم  

صبحها اداره و بعد از ظهر ها خونه 

روزمرگی سختیه  

واقعا سخت  

من نمیدونم چه کنم 

نه فامیلی اینجا دارم ونه دوست پایه ای 

دوتا دوست دارم که هردوتاشون درگیرتر از منن  

نه میشه بری خونشون و نه میان خونمون  

اگه هم باشن تازه  من باید گوش شنوا برای دردودلهاشون بشم